خاورمیانه برای من نه یک جغرافیا، که دایرهی بیانتهای چرخوفلکی است که در میان اندوهی بینهایت میچرخد؛ جایی که ما یاد گرفتهایم چگونه با یک دست چمدان مهاجرت را نگه داریم و با دست دیگر، بادکنک رنگی کوچک خوشحالیمان را به دیگران نشان دهیم. اینجا، ناامیدی مثل غبار و آوارهای ساختمانها روی پنجرههاست؛ اما ما هر روز صبح با پارچهای پوسیده آن را گردگیری میکنیم تا ببینیم آیا هنوز دریایی هست که بتوان در کنارش دوید؟ ما در سرزمینی زندگی میکنیم که یاد گرفته امید نه یک خیال دور، بلکه یک کنش روزمره و همیشگی است؛ همانقدر واقعی که صدای خندهی کودکی در پسزمینهی اخبار ناگوار.
ما در اینجا، علیرغم تمام سایههای سنگین ناامیدی، همچنان «زیستن» را با تمام توان، زندگی میکنیم تا فقط یک روز دیگر را در زیر آفتاب امید، عاشقانه زندگی کنیم.