ما در زندگی همواره و بدون استثنا با فقدان، کمبود و نقص مواجهیم. گویی تنها چیزی که در هستی پایدار است ناپایداریست. در این میان سوالی که همواره ذهنم را مشغول میکند این است که مرز میان حقیقت و واقعیت، بودن و نبودن، نیستی و هستی … کجاست.
و در جستجوی هویت این مرز دست به تجربه های هنری میزنم.
------
سی و دو سال است رنج فقدان می کشم و اکنون زمان سوگواری فرارسیده است.
درکودکی به صورت اتفاقی با عکسی از پیکرِ بی جان پدرم روبرو شدم، که در جنگ تیر خورده بود و در ملحفه ای سفید و آغشته به خون پیچیده بودندش؛ رنجی عمیق را حس کردم ،حادثه در من فرو رفت و زخمی ام کرد .
مرگ او بُعدی از حیات من را به مخاطره انداخته بود، گویی تکه ای از وجودم گم شده است و حالتی عاطفی دوباره و دوباره در من رخ می دهد که ماهیت دقیق آن برایم روشن نیست...
کاری نمی توانستم بکنم جز ثبت بداهه ی احساساتی که یکی پس از دیگری ظاهر می شدند. تلاش می کردم رابطه ای نامرئی که مربوط به گذشته است را از سر بگذرانم، تا از رابطه با پدری از دست رفته که حضورش می توانست نقشی محوری در شکل گیری هویتم داشته باشد، سر در بیاورم، و با کمك عکاسی پلی بزنم به شکافی با عمق سی و دو سال.
سوگ؛ فعالیتی آکنده از احساس است که مستلزم عاملیت ماست و تدریجا بر ما آشکار می شود. درست شبیه ظهور تدریجی نگاتیو در تاریكخانه های عکاسی، و سوگواری؛ شاید، متکی به وظیفه ای برای رفتن از پیِ شناختِ عمیق خویشتنِ خویش است، تا از طریق جستجویِ خود از پیِ آنچه خیر می شماریم به سوگمان صورتی عقلانی بخشیم. حال با اتمام پروژه من همان بیتای گذشته هستم با کمی پذیرشِ بیشترِ زیستن در لحظه ی حال، و ارزشی در ذهن دارم؛ که سوگ من برای من خوب است، دردی ست شدید، درخشان و غریب...
برای پدر